آهای مردم دنیا
کوچه صدای پای باران را می شنود و پاییز خیابان را زردپوش می سازد نم نم باران گونه های لطیف یاس را می نوازد و پیرمرد تنها گوشه ای در خود کز می کند تا شاید سحر مژده آمدن خورشید را نوید دهد باران می بارد تندتر از قبل صدای باران در زیر پای عابران کوچه گم می شود و تنها تو می مانی و یک دنیا سکوت وحشتناک تنهایی دیروز ابر آمد او تنها نبود باران را با خود آورده بود اما چترش زیبا نبود شاید تو نبودی او هم زیبا نبود نم نم باران نوازشگر نشد باران بارید اما کسی برای او گریه نکرد باران آمد اما شیشه سیاه پنجره زیبا نشد او آمد رعد آورد ضجه زد و برق بارید اما صدای تو بلند نشد آسمان از دیدن تنهایی تو ساکت شد و خود را در چادر سیاه رنگ و زشتی مخفی کرد ماه خودش را گم کرد و آنقدر گریه کرد که چراغ دلش خاموش شد باران آمد اما تو نیامدی امسال باران برایم زیبا نبود هنوز هم زیر چترهایم جای تو خالی است باران مرا خیس کرد تا تو خیس نشوی باران که آمد یکهو دلم گرفت بدجوری هم گرفت به یاد غم دوری تو افتاد اما باران امان نداد که برای ندیدنت گریه کنم شاید تو خوش باشی و گریه کردن من بیهوده اما باران می بارد و خوب گریه می کند یادت باشد باران نباشی! چون کسی به باران عادت نمی کند! امروز یکیه، فردا میشه دو تا، پس فردا سه تا و پس اون فردا چهار تا! همه اینها رو می دونم و عذاب می کشم بس که وجدان بیدارم نصیحتم می کنه، پس پس اون فردا می شه پنج تا...اما همه چیز تمرکز می خواد تا کمتر خطا کنم، باید حواسم به همه چیز باشه... سهل انگاری پشت سهل انگاری! پس پس پس اون فردا می شه شیش تا...شیش تا سهل انگاری، شیش تا خطا! آه، تقویمم نیست، تا بفهمم که امروز دقیقاْ پس پس کدوم فرداست! پلی به سوی خاطرات کودکی میان لحظه های عمر تو چه بی صدا و بی رمق شکست خورده می شود ((و تو بزرگ می شوی)) کسی دگر برای لحظه های درد تو تبسمی نمی کند و هیچ کس دگر به دستهای سرد تو عروسکی هدیه نمی کند و اشکهای چشم تو دگر میان لحظه های کودکی به بو سه ای بدل نمی شود ((و تو بزرگ می شوی)) حرفهای دلنشین و خنده های ریز تو دگر سکوت لحظه های خسته را ترک نمی دهد صداقت همیشگی کودکی برای تو همیشگی ترین همیشه هاست. دگر زمان برای تو پر از ترانه نیست زمان از دست تو فرار می کند و تو سریع می دوی و گاه خسته می شوی ((و تو بزرگ می شوی)). ------------------------------------ پی نوشت: تولدم مبارک. گفت نه، صدای تپش قلب من است، ببین چقدر تند می زند! همه اش از عشق توست! گفتم انگار سایه ای پشت در است، گفت فرشته ها هستند که دور خانه ما حلقه زده اند! گفتم می شود نگاهی به بیرون بیندازی ببینی که در قفل است یا نه؟ گفت من از کنار تو جُم نمی خورم تا آخر عمر و تا لحظه ای که نفس می کشم! گفتم آن چراغ را تو روشن گذاشته ای؟ گفت نه! من و تو کنار هم تمام تاریکی ها را نور وروشنی می بینیم، گفتم انگار از بیرون صدای حرف زدن می آید، گفت عشق همیشه در گوش ما زمزمه می کند، چه گاه چه بی گاه! گفتم بگذار من بروم بیرون سری بزنم گفت نمی گذارم تو از کنار من بروی، من لحظه ای بدون تو زنده نیستم، فردا صبح در اتاق را که باز کردم چیزی توی خانه نبود حتی جورابهای بوگندوی من! ------------------------------------------ خیلی از شماها دوستهای خوبم توی کامنتهاتون گفته بودید که من رنگ عشق رو توی وبلاگم کمرنگ کردم شاید حق با شما باشه ولی من قصدم کمرنگ کردن عشق نبوده! بلکه سعی ام قوت بخشیدن به عشقهای واقعی بوده، این پست رو هم برای دوستهای رمانتیکم گذاشتم و البته به دلیل اینکه قصد مسافرت دارم نمی تونم به کامنتهاتون پاسخ بدم ولی همه رو می خونم
| Design By : Night Skin |

